ای تمام پنج سالگی ام !

کوچه ها یخ بسته و باد سرد زمستانی

سرد تر از همیشه

حس غریبی است

پنج سالگی ام هم طعم تلخی داشت 

مزه اش را نمی دانم

شاید تلخ

شاید گس

شاید بی مزه

***

مادرم را رنگ پریده می بینم،

و برادرم را مضطرب،

و خواهرم را که بیشتر از ما می فهمد، گریان

***

چه طعم تلخی است این پنج سالگی ام

و چه تلختر است این دی ماه که تازه می کند درد ما را

و خانه ای که متروک می شود

و خانواده ای مطرود !

***

می دانی آقاجان ؟

هفتاد ونه که آمده بودم شلمچه

چقدر آسمان دلش پر بود !

یا خواست با من هم ناله شود !

و چقدر گریید !

و چقدر بارید !

لابلای تپه های خاکی ِ به گل نشسته

دلم می خواست پیدایت کنم

زنده ات کنم

ببوسمت

ببویمت

و بخواهمت که برویم و بمانی با ما

که دیگر درد نکشیم ،

رنج نکشیم ،

تو رفتی و ندانستی مادر

به چه زحمت

آبرو را با صورت سیلی خورده

حفظ کرد !

***

کوچه های یخ بسته

 سوز  ِ سرد ِ جانکاه ِ استخوان سوز

هوای دلگیر و کج خُلق،

و صدای پرندگان منحوس و بد یُمن،

هنوز تمام پنج سالگی ام را پر کرده است

و بی تو

که سالیان سال است بزرگ شده ایم

و بزرگ شده اند فرزندانت

که ملقب شده اند به «چشم و چراغ» !

و چقدر این «چشم وچراغ» ها را با سنگ ها و سنگ ریزه ها زدند

 تا کور شدند

شکستند !

آه ای همه چشم و چراغ ها !

شما چقدر صبورید !!!

***

ای تمام پنج سالگی ام

که خاطرات بهانه های پدری را با طعم بیسکویت پتی پور  پُر کرده اید !

چقدر درد کشیده اید !

 ***

هنوز هم گوشه و کنار این شهر چشمم که به بیسکویت پتی بور زرد رنگ می افتد

رنگم عوض می شود

چقدر پنج سالگی ام را می ماند !!!

***

و حالا مرد شده ام  و می خواهم بگویم فرزند پدری هستم جان بر کف !

امان از واژه هایی که در بازی های سیاسی به بازی گرفته شد

«جان بر کف»... !

«چشم و چراغ»... !

«وارثان انقلاب»... !

و همه و همه واژگان مبهمی که هنوز به تکرار می شنوم

و منزجر می شوم از همه

و همه چیر...

***

ای همه پنج سالگی ام !

رفته ای و حوادث روزگارت ما را به کجا کشاند ؟

به صورت مادرم نگاه می کنم

چقدر تکیده شد

چقدر رنج در چین و چروک های صورت مهربانش نشسته

به یاد استاد شهریار می افتم و می گویم :

«ای وای مادرم» !

و من هنوز شرمنده مهر مادرم هستم

که ما را به دندان گرفت

و نوازش کرد

که مادر بود برایمان ، مهربان

و پدری مهربانتر و سختگیر

مثل خودش 

***

من یقین دارم

مادرم هیچگاه

هیچگاه

شرمنده پدر نمی شود !

روزی که بر درب ورودی بهشت همدیگر را ببینند !

***

ای تمام پنج سالگی ام !

عظمت «تنهایی» را ناباورانه لمس کرده ای

چقدر بعد از تو تنها شده ایم !

***

دی ماه که می شود

دلم «پدر» می خواهد

همچون کودک پنج ساله ای که حتی صورت مهربان پدر را به یاد نمی آورد !

.

.

.

پ.ن: خوش به حال آنان که در کربلای چهار شهید شدند !

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل بارون زده

خیلی وقت ها ، غرورم مثل یک شیشه جلوی چشمم ریز ریز شد و من فقط سکوت کردم ! هیچ استدلالی برای دلم نداشتم . .دوست نماهایی که باهاشون سال هایی رو سپری کردم و ته راه نمی دونستم با دوستم طرفم یا با دشمنم . سر چه سفره هایی که نشستم . سفره دروغ ، سفره هوس ، سفره حسادت ، سفره چشم و هم چشمی ، سفره شهوت ، سفره غرور ، سفره جنون ، سفره مدرسین اخلاق بی اخلاق ، سفره های فرار از خود ، سفره های ماسک های زیبا و دلفریب ، کسی درس عشق نداد . کسی بوی عشق نمی داد . همه رو بو کردم . بوی هوس بود ولی بوی عشق ندادند . این مدعیان عاشق عشق ندیده ! ولی زیباترین سفره سفره دل بود . حتی اگر به اندازه یک صرف چای مهمون بودم ، مزه اون چای تا ابد حتی بعد از مرگم زیر زبونم هست . سر سفره دل بارها دوباره متولد شدم . تصمیم به ادامه دادن گرفتم و به امید فردایی که نمی دونستم چرا اینقدر دیر کرده ، دوباره از اول دفتر نو برداشتم

شمع سوخته

سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنين تا منور گردد از ديدارت، ايوانم چو شمع

فاطمه

جای قدم‌هایتان خالی امروز توی برف!

مونا

سلام خسته نباشيد ميگم وافعا قشنگ بود.يعنی خيلی خيلی زيبا و دلنشين بود.تبريک قلمتون عاليه.تبريک راستی اگه ما منتظر باشيم حق هر کس توی اينجا داده بشه فقط به اندازه ی اين دنياست.همين.اما ارزش خيلی چيزها بيش از يه دنياست.مثل آدمای بزرگ خدا همشون رو رحمت کنه.هرچند که خودشون آمرزيده اند. در ضمن فکر می کنم مسئوليت بچه های آدم های بزرگ هم بيشتر از بقيه ست. خيلی عالی بود.يا علی راستی منم به روزم

هيچکس

سلام خوبی؟!خوشی؟! ما آپیم [رضایت][خونسرد] حتما بیااااا منتظریم بای بای [بدرود]

محمد توحيدی چافی

سلام...عزيز دلم...پنج سالگی تو/عشق در حوالی چشمانت خانه داشت/رنج های پنج سالگي تو/ مهربانی وطنم بود/رهايی من تو ايشان بود/اگرچه او فراموش کرده باشد/تنهايی چشم هايتان را/اگرچه بهانه سهم روزگار تو باشد/و سکه های پريشان سهم رفقا/شما چشم و چراغ نه.../ستاره شب های ديجور ...نه ببخشيد نه ببخشيد!پاره های غيرت وطنيد/بخارا وسمرقند دور افتاده وطن من ايد/حالا هرچه می خواهد بگويد/هر که می خواهد/ترا به مولوی چشم هايت قسم/امشب را فردوسی باشد/ونی نامه را بگذار/برای تنهای غصه های من و تو /فردا دشمن که بيايد/شهنامه ای ديگر بايد/تا گودرز و گيو های وطنم/دوباره سربر آورند/از ميان واژه های اعجازش/ و پدر آن روز شاهنامه ای ديگر خواهد سرود/شهنامه ياران با بهار رفته را!

امشب را فردوسی باش

تنها!

ان يار کزو خانه ی ما جای پری بود سر تا قدمش چون پری از عيب بری بود!

گنجشک

دلم می خواد ۵ سالگيتو بغل کنم و فشارش بدم