غصه ای بزرگ در جمعه کوچک

چند ساعتی است که پُک عمیقی به سیگار می زنم

و آرام به "سلام ، خداحافظ" حسین پناهی گوش می دهم.

 

ساعت حدودهای دیشب است که شاملو به خانه ما آمده بود.

 

تنهایی را تنها  "تنهایی" می فهمد.

 

آه... به جمله "به پیشنهاد من..." هزار بار فکر می کنم...

 

و با سیگار دیگری همبستر می شوم.

 

بوسه های آتشینش فانی می کند مرا و نابود می کند او را...

 

حدود صبح که می شود به اسارت کشیدن مردی را می بینم

که در معبد، همه برایش شفاعت خواهی کردند.

 

غروب جمعه همیشه دلگیر است

برای کسی که در چهارگوشه خانه اش نشسته

و سیگارش در حال تمام شدن است.

 

من برای غُصه هایم، قصه می گویم که خوابشان ببرد.

اما خودم خوابم می برد

و غصه هایم لای لای مرا ادامه می دهند...

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
booseh.joonamy@iran.com

باز هم من اومدم آخه از آدم به قول همدانی ها گرتی چه انتظاری باید داشت .... من هم دارم به درد تو ببخشید (شما)دچار می شم من و شما هم دردیم خدا نگهدار