من واین روز ها

یک کمی اول :

باد سردی روی صورت تازه شسته شده ام را نوازش می دهد و حقیقت پاییز را به راستی به خوردم می دهد

کفش و کلاه می کنم و راهی خیابان های پر ازدهام می شوم که برسم محل کارم

کمتر شده که بدون تاخیر برسم این روزهای پرترافیک را !

و کمتر شده که به همه کارهایم برسم از دست حجم انبوهی کارهایم !

دلشورهء عجیبی بابت کارهای انجام نشده ام دارم

خصوصا" قول های روحی ایی که  خودم به خودم دادم !

یادم می آید دفتر قبلی که بودم مدتی همکار بودیم با کسی که حالا در به در دنبالش می گردم و یافت می نشود !

آنم آرزوست !

کاش می شد این تاریخ های به تاخیر افتاده را گریزی بود !

یک کمی بعد :

پای "عذر بدتر از گناه" که می آید احساس ناخوشایندی پیدا می کنم

مثل احساس تهوع !!!

دیشب از خواندن عذرهای بدتر از گناه ، تحولاتی را در خودم حس می کردم !!!

یک کمی آخر :

اگر دو نفر از دوستان هیات همراه سفر ریاست جمهوری به استان خراسان شمالی نبودند، از رفتنم احساس پشیمانی می کردم !

اما باور کنید از همراهی با این دو نفر آنقدر مسرورم که دلم می خواهد هر روز با ایشان به ماموریت و سفر بروم !

بعضی از معاونین را با سه من عسل نمی شود خورد

و بعضی را باید قورت بدهی و گرنه ( از حلاوتشان ) نخوردیش ، می قاپندش ، می خورندش !!!

.

.

.

یک کمی آخرتر :

مانده ام با حجم انبوهی از کار و بار و ماموریت هایی که معلوم نیست چگونه به انجام برسد ؟!وقت تمام

یا حضرت گرگان کلافهنگران

/ 5 نظر / 19 بازدید
آهو خانم

ممنون از شعر قشنگی که واسه من نوشتین

زیتا. `

سلام.با دور و بری های رییس تماس داری؟من میترسم.

لیلا

سلام ایمیلت رو خوندم حتما در اسرع وقت جواب شما رو هم میدهم . ماموریت که بد نیست کاش گیر مابیاد[نیشخند] هم میری مسافرت هم حق ماموریت میگیری به جای اینکه پول خرج کنی هم با دوستان بگو بخند داری هم مجبور نیستی صبج زود بلند بشی و تو ترافیک گیر کنی و دیر برسی[نیشخند][زبان] . خدا قسمت ماهم بکنه[چشمک]

خلود

سلام, گاهی ولو اینکه یک عمر بگویی ای کاش, باز کاش, کاشت نمی شود. می دانی؟ زندگی یعنی این, گاهی ارزو کنی و گاهی به ای کاش و اگر ها توسل جویی و گاهی نیز در گنجی بگنچی و با خویش تلخی و شیرین لحطات سژری شده را در ذهن تداعی کنی.برای برخی بگریی و برخی بخندی. هیچ می دانی همین ترافیکی که از ان سخن به میان اوردی در فردایی نه چندان در دفتر خاطرات تو جای می گزیند؟ چنینی ست زندگی... ایام به کامت خوش

نگاه مست

حالا می بینم آنقدر آهسته رفتم که او رفت ! و در لابلای روز و روزگار خویش گم شد ! و من که گم شدم در سطر های نوشته و نانوشته زندگی ام ! و همچنان زهر تنهایی را می چشم... برخلاف میلم می گویم : چاره ای نیست ، تقدیر این است !!! آینه وار آمدی ممنون